آخرین گفتار شاید........
با درود یاران ارجمندم:
این تارنگار به انگیزه های بسیاری دیگر بروز
نخواهد شد.
باشد روزی که به یاری مزدای خرد ، سرود آزادی
را زمزمه کنیم...
درود بر فرزندان کوروش و داریوش و بابک و
کاوه.
مهرتان افزون
.
.
.
.
تا رهایی ....
با درود یاران ارجمندم:
این تارنگار به انگیزه های بسیاری دیگر بروز
نخواهد شد.
باشد روزی که به یاری مزدای خرد ، سرود آزادی
را زمزمه کنیم...
درود بر فرزندان کوروش و داریوش و بابک و
کاوه.
مهرتان افزون
.
.
.
.
تا رهایی ....
پاییــز را بسـتاییم
و طـیف طــولانی رنگهـای ســـرخ و زرد را.
که تــداعی کننده آتش همیشـه فروزان پارســـیان است.
و بادهای درهم کوبنـده را......

در گذر لحظه ها
روزني مي جويم،
تنها براي تنفس.
و فرار از اينهمه تعفن.
نگاههاي هرزه و افكار پليد
بيچاره شيطان...
بيچاره ابليس ...
كه رو سپيد گشت ،
ميان اينهمه سياهي.
باز ميبينم
هوسهاي به خون آغشته ،
مرد ره گذر و زن تن فروش...
.
.
.
چقدر سراب؟
چقدر اميد؟
دورنماهايي از خشونت
و همبستري هاي نا فرجام،
مرد لذت ميبرد و
زن…..؟
كودكش هنوز خواب است و
كودكي اش تباه...
پياده رو ها كپك زده اند.
نگاه ها هرزه و
سلام ها بيگانه.
گندآب ست اين جوي ها ...
خداوند كجاست؟
در پس لبخند آن زن
يا كه در كيف پول چرمي مرد؟
يا نگاه منتظر كودك؟
باران باريد
و دريغ كه درختان را ،
سبزي لجن فرا گرفت.
تو رفتي و او نيز.....
ديگر در خيابانها هوس مبادله ميشود.
يادش بخير بوسه هاي دزدي،
كه كنون خريداری ندارد...
چه اهميت است در اسكناس هاي هزار دست گشته
سبزي را تلفين ميكند و
اين صفرها كفاف كدام نياز است؟؟؟
نياز آن زن؟
یا شهوت آن مرد؟
كوچه ها نفرت انگيز است و
نسيم ها .....
اگر حافظ بود آيا
هنوز از گذر آب و
نسيم سحر و خال دوست ،
غزل ميگفت؟
و دراويش را ببين كه
افتخارشان ريش است و
كسب و كارشان كشكول .....
و من…
شاهد معامله پاياپاي و
لبخند خدا....!
.
.
روزني كو؟

یک زن با موهای بافته،
نگاهی آرام
دستهایی مهتابی....
یک مرد،
قدرتمند و با صلابت،
سرشار از غرور
و نگاهی پر از شیطنت!
...
زن خندید،
مرد لبخند زد،
زن گریخت،
مرد آرام به دنبالش...
زن شکست.
مرد زانو زد.
زن محو شد.
مرد به آسمان رفت......

اگر خواستی بیایی
من همانجایی هستم که بودم.
همانجایی که رهایم کردی...
پشت یک دیوار سست،
زیر درخت انتظار،
بالای سرم یک آسمان عشق،
زیر پایم خاطرات تلخ....
اما دلم لبریز از بوی تو...
و تو.....،
سرخ ترین گل باغچه آرزو.............

دیر گاهیست سکوت می سرایم
از کلام تهی شده ام و از خدا....
مادر هر روز غریبه تر میشود
و پدر....!
ای کاش نگاهمان حرمت داشت
یا میتوانستیم....
و ای کاش می نوشتم.
در حصار حیات خانه،
گمگشته در پی راه فرارم...
شاید دریچه ای کوچک و چوبی
به سوی فردا
اما...
باید دوباره سکوت بسرایم...


پرنده گفت: چه بویی ، چه آفتابی ، آه...بهار آمده است.
و من به جستجوی جفت خویش خواهم رفت...
پرنده از لب ایوان پرید ، مثل پیامی پرید و رفت.
پرنده کوچک بود
پرنده فکر نمیکرد
پرنده روزنامه نمی خواند
قرض نداشت
حتی آدمها را نمی شناخت...
پرنده روی هوا
و بر فراز چراغ های خطر
در ارتفاع بی خبری می پرید...
و لحظه های آبی را
دیوانه وار تجربه میکرد...
پرنده ، آه،فقط یک پرنده بود...
فروغ فرخزاد

چشم انداز
در بوی تازه ی نعناع غرق است
چه مادرانه به من نگاه می کنی...
وقتی که چشم هايت
به رنگ درختان بعد از پگاه در می آيد.
چنان به قوس و قزح
خيره مشو!
می ترسم خورشيد شوی ،
تابناک و برازنده
اما از من دور....
(بیاد خاطرات)

ببار...
همچنان بر روح سرگشته من ببار
پاك كن
هر آنچه كه ميداني
و جلا ده ....
من عرياني روح خويش را
پيشكش تقدس تو خواهم كرد.
و همواره پناه گنجشگكان بي پناه خواهم شد...
مرا به اوج لطافتت
به ميهماني ابرها
به ضيافت رعد ببر
ميخواهم رعد ،
ميخواهم برق نگاه اهورايي تو باشم .
مي خواهم.....
مرا به وسعت اندوه ببر ...
تا چله نشين سياهي ها باشم
و مرا به هر كجا ببر.
ببار اي منزه
اي بينهايت
ببار بر اين روح سرگردان
بگذار سايه ماسه هاي كوير ،
بگذار رد پاي شتر هاي باديه گرد باشم
بگذار زير نگاه ستاره ها جان دهم
بگذار........
ببار
ببار اي مست بيخويش،
مي خواهم به بي خويشي رسم
ميخواهم .....
ببار
ببار
همواره بر من ببار.....
به یاری مزدای پاک
چند سطری سکوت...

نگاه کن!چرا حراس داری از دیدن پیرمرد این چنین قوز کرده؟
نگاه کن! حتی عصایش دوش به دوش کمرش اینچنین خمیده و مشتهای گره کرده اش فریاد غم را در گلویش خشکانده.
بغض گلویش را چنان فشرده که اینچنین رنجور و خسته آه میکشد....
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ***ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نمیدانم با چه رویی باید چشمانم را به چشمان این مرد رنجدیده گره بزنم.این نگاه، نگاه التماس است. نگاهی از برای بیداری وجدان.
اشکهایش را ببین.این اشک غبارآلود را باید در خمره ای از غرور و تکبر چکاند تا معنای برابری در آن شکل بگیرد.چشمان را میبندم.این نگاه دردآور است .از دیدنش شرمسارم....
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ***ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بطری آب یخ،صندلی یا شاید میز کار!تکه ای کاغذ و قیمت ده تومانی!شاید این منصفانه قیمت از نظر او باشد.
ولی او کجاست ؟سرمایه اش را بر کنار سنگ فرش خیابان های این شهر رها کرده ورفته است.
آن یکی صندلی مال و ثروت را چنان چسبیده و این یکی بساطش را به امان خدا رها کرده.بساطی که سفره اش خالی از امید است.
چه غمناک است آب شدن تکه یخی داخل بطری آب و به راستی چه سنگین شده اند آن شکم پروران رهگذر!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ***ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نگاه کن! او از دنیایی فارغ از احساس و درک آمده است.نه می تواند لذت نفس را درک کند و نه می تواند واژه عشق را حجّی کند.او سالار حُجره های پر دود و دم زندگی نکبت بار خود است و چه بسا در کوچه بازارِ خمارهای این شهر پادشاهی می کند.فکر می کنید در گوشه دیوارهای این شهر به کجا خیره شده است؟او پرنده پروازهای خیال هاییست که آسمانش زمین است!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ***ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اینجا کلاس درس است.بنده به عنوانی یک مزاحم وارد کلاس درس میشوم برای گرفتن عکس!استاد با غضب نگاهی به من می اندازد و چشم غره ای میرود و با حالت شماتت بار از من میخواهد از کلاسش دور شوم.من بعنوان یک بی فرهنگ بدون در زدن وارد حریم استاد و شاگرد شده ام.
استاد در حال آموزش آخرین علوم روز است و شاگرد با رعایت حریم پیشکسوت و استاد خود ،در پله ای پایین تر با گوش و باز و حواسی جمع به سخنان استاد گوش فرا میدهد.
بیشتر از این مزاحم نمیشوم !....
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ***ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

کار به سبک جهان سوم.!نمایی از تکنولوژی پیشرفته هزاره.الگویی از کار طاقت فرسا در حباب اقتصادی کشور!ایجاد اشتغال برای جوانان! استفاده از حداقل فناوری در جهت گذران زندگی.قطاری از زباله و اشیاء دور ریختنی در مسیر درآمدزایی!
براستی چند عائله از برکت این شغل به پای سفره می نشینند؟؟؟
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ***ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شرحشان را تو خود بگوی....

![]()
![]()
![]()
![]()
چه آتشی ،چه آتشی ، چه پیچ و تاب دلکشی
زبانه ها ، شراره های زرفشان
صدای خشک سوختن
اگر رهی ز خویشتن...
چهارشنبه سوری خجسته باد ![]()
باز هم سپیدی کاغذ وسوسه تکرار اسم توست.
و قلمی که در آغوش انگشتانم،شهوت نوشتن را بیدار میکند...
به وسوسه ها دل میسپارم و قلم بر کاغذ مینهم...
نام تو شروع هر کتیبه ایست....
تکرار.....تکرار.....تکرار.....،
سپیدی کاغذ رو به سیاهی میگذارد و غرور چشمانم به اشک مبدل میشود
در نهایت بغضی که راه تنفسم را مسدود کرده،میشکند...
یک دنیا حرف ناگفته. و بازهم مینویسم...
دستانم قدرت ندارد و کلمات به لرزه می افتند،
از ناتوانی دستهایم....
حرفهای ناگفته و رازهایی که هرگز کسی نشنیده!
سکوتی وهم انگیز....
آری،بازهم نامه ای بی نشانی....
نامه ای که هرگز نخواهی خواند.
چشمانم خیس و پیشانیم تب دار...
سر به روی اسمت میگذارم و در رویاها غرق میشوم...
لحظه ها را با یاد تو سپری میکنم و کاغذها را با نام تو زیبا....
به همین تکرارها دل بسته ام..........

میان ابرهای تف دیده،
نگاه توست که فراتر از باران گم میشود...
میان نفس ها و چمن ها...
این رنگها تو را میبلعند،
ونشخوار میکنند،دلواپسیهامان را...
فردا را از سر رسیدت خواهم دزدید!
میان ابرهای تف دیده،
پرسه میزنند هوس های پنهان من.
باران،
که فراموش کرد بارشهای وخیمش را،
چترها را میسوزانیم....
به یاد آخرین سه شنبه.......
و رنگ ها تو را که بلعیدند،
دلواپسیهامان تمام میشود...
میان نفس های تف دیده......

غريزه را در دم خفه كن !
و زيبايي كاشي هاي فيروزه اي را
از ياد ببر ،
دل بسپار به سختي سيمان
و دل فريبي سراميك ها ...
از ياد ببر
هر چه كه زيبايي ست ...
آنچه كه طبيعت به تو آموخت را ببند به پاي قاصدك ها...
چه اهميت دارد
زندگي كن و دل بسپار
به بي حسي پياده رو ها.....


نمــــاز به تو ای آتــش،
ای روشـن ترین آفریده اهورامـزدا.
افــروخته باش در این خــانه ، پیوســته...

با لحظه های خاکستری چه ميتوان کرد؟
انتظار برای طلوع دوباره خورشيد
چشم بر هم نهادن و نديدن
گريستن و شيون کردن
نشستن و نظاره کردن
يا....
گفـتی عرق ریزان روحت مبـارک !
گفتم سپـاس
در دل خـندیدم!
چه میدانـی این تلاطم ها را چه آغازیـسـت؟...
و چـه تـندبادی،
تنها شاهد رقص کلمـات، در آغـوش یک صفحه سـپید ؟...
خانه ای ميخواستم
با سقف دستها
وچلچراغ چشمهايت
ويک پنجره،
يک باغچه،
يک بستر،
يک.....
خانه هم نباشد،
تنها دستانت......
مشــق میکــنم
مـــرور
و بـــازخوانی...
هــمچــنان نـــامت را مـــردود مـــیشوم...
بـــاز هـــم.......